۱۳۸۶ اسفند ۵, یکشنبه

NEW

می خواهم عروسک وار زندگی کنم؛ تا اگر سرم به سنگ خورد، نشکشند. تا اگر دلم را کسی شکست، چيزی احساس نکنم. تا اگر به مشکلات زندگی برخوردم، بی پروا به آغوش صاحبم که دخترک کوچکی بيش نيست پناه آورم. اما نه... چه خوب است که همين انسان خاکی باشم، اما سنگ به سرم نخورد، کسی دلم را نشکند و مشکلات مرا از پای درنياورد.

۱۳۸۶ آبان ۱۶, چهارشنبه

نامت چه بود؟!

نامت چه بود؟
آدم
فرزند؟
بنويس اولين يتيم خلقت
محل تولد؟
بهشت پاك
اينك محل سكونت؟
زمين خاك
آن چيست بر گرده نهادي؟
امانت است
قدت؟
روزي چنان بلند كه همسايه خدا،اينك به قدر سايه بختم به روي خاك
اعضاء خانواده؟
حواي خوب و پاك ، قابيل خشمناك ، هابيل زير خاك
روز تولدت؟
روز جمعه، به گمانم روز عشق
رنگت؟
اينك فقط سياه ، ز شرم چنان گناه
چشمت؟
رنگي به رنگ بارش باران ، كه ببارد ز آسمان
وزنت ؟
نه آنچنان سبك كه پرم در هواي دوست ،نه آ نچنان وزين كه نشينم بر اين خاك
جنست ؟
نيمي مرا ز خاك ، نيمي دگر خدا
شغلت ؟
در كار كشت اميدم
شاكي تو ؟
خدا
نام وكيل ؟
آن هم خدا
جرمت؟
يك سيب از درخت وسوسه
تنها همين ؟
همين!!!!
حكمت؟
تبعيد در زمين
همدست در گناه؟
حواي آشنا
ترسيده اي؟
كمي
ز چه؟
كه شوم اسير خاك
آيا كسي به ملاقاتت آمده؟
بلي
كه؟
گاهي فقط خدا
داري گلايه اي؟
ديگر گلايه نه؟، ولي ...
ولي چه ؟
حكمي چنين آن هم يك گناه!!؟
دلتنگ گشته اي ؟
زياد
براي كه؟
تنها خدا
آورده اي سند؟
بلي
چه ؟
دو قطره اشك
داري تو ضامني؟
بلي
چه كسي ؟
تنها كسم خدا
در آ خرين دفاع؟
مي خوانمش كه چنان اجابت كند دعا...